کاوشی در الگوی فرهنگی ویژهای که شخصیت حاجقاسم سلیمانی آن را پدیدار و احیا کرد

سردار شهید حاجقاسم سلیمانی چندین و چند سال در جبهههای مختلف برای کیان انقلاب و میهنش و البته برای رهایی مردم منطقه جنگیده بود اما از دهه ۹۰ به بعد بود که از این چهره به طور علنیتر رونمایی شد و طی مدت کوتاهی به چنان محبوبیتی رسید که باورکردنی نمینمود.
مایک پمپئو که در دوره اول ریاستجمهوری ترامپ، رئیس سازمان سیا و بعد از آن وزیر خارجه شد و اصلیترین لیدر طرح ترور حاجقاسم در دولت آمریکا بود، بعد از دوره مسؤولیتش کتابی نوشت به اسم «هرگز کوتاه نیا» که در آن دلایل اصلی ترور حاجقاسم را به وضوح اینطور بیان کرد: «هیچ ژنرالی مثل سلیمانی ترکیبی از اقتدار، هوش، بیرحمی و جذابیت عمومی را در داخل ایران را نداشت». این بیان عیان، نشان میداد که محبوبیت حاجقاسم سلیمانی و عمق نفوذ او در قلبها، چیزی نیست که برای آمریکاییها قابل تحمل باشد. به واقع چطور شد که صاحبان بزرگترین امپراتوریهای رسانهای جهان درباره نفوذ و کاریزمای این مرد به چنان عجزی افتادند و برنامه ترورش را چیدند و آیا این ترور موفق شد آنها را از تاثیرات فرهنگی این شخصیت خلاصی ببخشد؟ برای پاسخ به این پرسشها باید حاجقاسم را فراتر از یک چهره نظامی، امنیتی و سیاسی، به عنوان یک چهره فرهنگی ببینیم. وقتی صحبت از قاسم سلیمانی به عنوان یک الگوی فرهنگی میشود، طبیعتاً مقصود این نیست که ببینیم خود او چقدر فعالیت فرهنگی داشته یا چنین محصولاتی را تا چه اندازه و با چه کیفیتی مصرف کرده است. حتی مقصود این هم نیست که ببینیم حاجقاسم چقدر در مدیریت فرهنگی مشارکت داشته است. اینها مواردی است که اگر پژوهش شوند، ممکن است نتایج جالبی برای کسانی که جزئیات زندگی این شخصیت را دنبال میکنند داشته باشد اما جنبه فرهنگی پرتره نمادینی به اسم قاسم سلیمانی را توضیح نخواهد داد. در اینجا مقصود از جنبه فرهنگی شخصیت شهید سلیمانی، الگویی است که او پدیدار کرد. چیزی که در ذهن و قلب تودههای ستمدیده جنوب جهانی آرزو شده بود و حاجقاسم سلیمانی به جلوهای نمادین از تحقق آن تبدیل شد. از این جهت باید گفت قاسم سلیمانی فقط یک فرد نبود، نماد یک مکتب بود. آیینهای بود که در آن میشد چهره تمام سلحشوران پیش و پس از او را دید. عصارهای بود از قیامها، فریادها، رنجها و آرمانخواهیهای ملتهای دربند و آرزومند این منطقه و بلکه جهان. سلیمانی را از این جهت میتوان خیلی مورد مداقه قرار داد؛ چه اینکه شناخت او و شناخت دلایل محبوبیت او و درک دلایل ناتمام بودن محبوبیتش حتی پس از شهادت، میتواند به ما مختصات و ویژگیهای یک فرهنگ را بیاموزد. در ادامه تلاش شده به طور مختصر به سرفصل تعدادی از مواردی که در شکلگیری این الگو موثر بودهاند اشاره شود و پرواضح است که هر کدام از این اشارات، در مجالی جداگانه، شرحی جداگانه میطلبند.
* لمس یک رؤیا
طی مدت کوتاهی پس از آنکه حاجقاسم سلیمانی به عنوان شخصیتی امنیتی و در سایه، بالاخره در مرآی رسانههای عمومی و رسمی قرار گرفت، حسی را در دلها برانگیخت که حتی نامیدن آن به «امید» هم چندان دقیق نیست. در واقع او برای بسیاری از مردم منطقه فراتر از یک فرمانده، به «نماد امکانپذیر بودن» تبدیل شد. در منطقهای که دههها با حس شکست، حقارت تاریخی و سایه سنگین قدرتهای بزرگ دستوپنجه نرم میکرد، او تجسم این رویا بود که میتوان «تغییر دهنده بازی »(Game Changer) بود.
اگر بخواهیم این حس «امیدواری» و تحقق رویاها را از منظر فرهنگی تحلیل کنیم، میتوانیم به چند لایه اشاره کنیم:
۱- رویای «کرامت» و خودباوری
بسیاری از ملتهای منطقه (از عراق و سوریه تا لبنان و یمن) احساس میکردند سرنوشتشان در پایتختهای غربی یا توسط گروههای افراطی تعیین میشود. سلیمانی با حضور میدانیاش، به آنها این پیام فرهنگی را داد که «شما خودتان میتوانید سرنوشتتان را رقم بزنید». این بازگشت به خویشتن و تزریق اعتماد به نفس، یکی از بزرگترین خدمات فرهنگی او به روان جمعی مردم منطقه بود.
۲- رویای «امنیت بومی»
برای مادری در ایزدی عراق یا مسیحی سوریه، او نماد رویای داشتن خانهای بود که در آن سر بریده نشود. این امید که یک قدرت منطقهای وجود دارد که وقتی همه جهان پشتشان را خالی کردهاند، در کنارشان میایستد، یک پیوند عاطفی عمیق ایجاد کرد. اینجا دیگر بحث ارتشها نبود، بحث «پناهگاه» بود.
۳- فراروی از مرزهای قراردادی سایکس-پیکو
او در عمل نشان داد که هویتهای فرهنگی و مذهبی منطقه (محور مقاومت) میتوانند فراتر از مرزهای جغرافیایی تحمیل شده توسط استعمار غرب، با هم متحد شوند. او رویای یک «امت واحد» یا حداقل یک «جبهه واحد فرهنگی-اعتقادی» را که سالها در کتابها بود، به عرصه واقعیت آورد.
۴- اسطوره «داوود در برابر جالوت»
در فرهنگ عامه، همیشه قهرمانی که با دستان خالی یا امکانات کم در برابر یک قدرت بزرگ و مجهز میایستد، محبوب است. سلیمانی این تصویر اسطورهای را بازسازی کرد. اینکه یک فرد از روستایی دورافتاده در کرمان، به سطحی از تاثیرگذاری برسد که تمام سرویسهای امنیتی جهان را به چالش بکشد، برای جوان عرب یا افغان، یک «رویای صادقه» از قدرت گرفتن مستضعفین بود.
یک تامل: به نظر میرسد این «امید» به قدری ریشهدار بود که حتی بعد از ترور سردار سلیمانی، به شکل یک «میراث معنوی» درآمد؛ طوری که بسیاری هنوز با استناد به راه او، به دنبال تحقق آرزوهای سیاسی و اجتماعی خود هستند.
* جلوهگاه شرق
سلیمانی خودش یک رسانه بود، نه کسی که رسانهها برای مردم بزرگش کرده باشند و همین او را برایشان متمایز میکرد. این همان تمایز کلیدی او با «قهرمانان ساخته استودیوها» است. در دنیای امروز که سلبریتیها و سیاستمداران با هزینههای گزاف روابط عمومی (PR) و فیلترهای اینستاگرامی خلق میشوند، سلیمانی یک «رسانه زنده و بیواسطه» بود. چند دلیل وجود دارد که چرا او به جای «مصرفکننده رسانه»، خودش به «تولیدکننده معنا» تبدیل شد:
۱- اصالت «حضور» به جای «تصویر»
در فرهنگ رسانهای، اصطلاحی داریم به نام «حضور میدانی» که تقریبا همه با آن آشنا هستند. مردم منطقه شهید سلیمانی را نه در قاب تلویزیون با کتوشلوار، بلکه در گرد و غبار موصل، حلب و بیجی دیدند. این حضور فیزیکی، قدرتمندترین پیام رسانهای بود. این اصالت (Authenticity) چیزی نیست که با تبلیغات به دست بیاید. او یک «ژنرال پشتمیزنشین» نبود. وقتی رسانهها تصاویری از او را در حال نماز خواندن روی یک حصیر ساده در بیابان یا غذا خوردن کنار سربازان معمولی منتشر میکردند، او عملاً داشت «رسانه تفرعن و اشرافیت» را تخریب میکرد. این سادگی، برای مردمی که از حاکمان پرزرقوبرق خسته بودند، خودش یک «خبر داغ» و امیدبخش بود.
۲- زبان بدن و نشانهشناسی فرهنگی
سلیمانی از نمادهایی استفاده میکرد که در ضمیر ناخودآگاه مردم منطقه حک شده بود:
انگشتر عقیق: نمادی از پیوند مذهبی و سنتی
آغوش گرفتن فرزندان شهدا: نمایش جنبه «پدری» و عاطفی
لبخند در اوج بحران: رسانهای برای تزریق آرامش به جامعهای مضطرب.
او بدون سخنرانیهای طولانی با همین نشانهها، روایت خودش را در ذهنها تثبیت میکرد.
۳- روایتگری معکوس
رسانههای جهانی سالها سعی کردند از سردار سلیمانی چهرهای مرموز، سرد و ترسناک بسازند؛
(فرمانده در سایه The Shadow Commander) اما برخورد بیواسطه او با مردم و محتوایی که از درون جبههها به بیرون درز میکرد، این تصویر را شکست. او رسانهای بود که اجازه نداد «دیگران» تعریفش کنند، بلکه با «عملش» خودش را تعریف کرد.
در واقع سلیمانی ثابت کرد در عصر دیجیتال، هنوز هم «حقیقت عریان» میتواند از پیچیدهترین الگوریتمهای رسانهای پیشی بگیرد. او به جای اینکه منتظر بماند تا رسانهها برایش اعتبار بخرند، به رسانهها اعتبار میداد؛ هر جا که او بود، مرکز توجه و خبر بود.
* آنچه میخواستیم
سلیمانی دقیقاً پاسخ همان چیزی بود که نیاز مردم این منطقه به حساب میآمد اما رسانهها چنین چیزی را به آنها ارائه نمیدادند. یعنی در واقع یک «خلأ فرهنگی و رسانهای» وجود داشت که سلیمانی آن را پر کرد. رسانههای مدرن و جریان اصلی (Mainstream) معمولاً 2 تیپ شخصیت به نسل جوان ارائه میدهند: یا «سلبریتیهای ویترینی» که غرق در شهرت و مصرفگرایی هستند یا «تکنوکراتهای اتوکشیده» که زبانشان سرد و عصا قورتداده است.
سلیمانی برای نسل جوان، «آنچه نبود» را آورد. بیایید ببینیم او چه نیازهای پاسخ داده نشدهای را تامین کرد که رسانهها از آن غافل بودند:
۱- نیاز به «قهرمان در دسترس»
نسل جدید در انیمیشنها و فیلمها مدام با ابرقهرمانهای خیالی (مثل مارول) روبهرو است اما سلیمانی یک «ابرقهرمان گوشت و پوست و استخواندار» بود. او کسی بود که بهرغم قدرت نظامیاش، در سیل خوزستان گلآلود میشد یا در سلفیهای لرزان سربازان در جبهه، لبخند میزد. این ترکیب «قدرت» و «تواضع»، برای جوانی که تشنه الگوهای واقعی است، بسیار جذاب بود.
۲- نیاز به «معنا و آرمان» در عصر پوچی
رسانههای نوین اغلب بر «لذت آنی» و «فردگرایی» تمرکز دارند. سلیمانی اما روایتگر «فداکاری برای چیزی بزرگتر از خود» بود. او به زندگی معنایی فراتر از موفقیتهای شخصی داد. این دعوت به یک آرمان بزرگ (مثل دفاع از وطن یا حرم)، برای فطرت جوانانی که به دنبال هدف میگشتند، یک جایگزین قدرتمند برای پوچی مدرن بود.
۳- نیاز به «صداقت رادیکال»
در دنیای «فیکنیوزها»، سلیمانی با همان چهره خسته، موهای سفید و لباس خاکی ظاهر میشد. او هیچ تلاشی برای «برندسازی»(Branding) نمیکرد. همین بیمحلی به قواعد شهرت، پارادوکسوار باعث شهرت و محبوبیت او شد. جوانان هوشمند امروزی بهشدت نسبت به «ساختگی بودن» حساساند و سلیمانی دقیقاً نقطه مقابل «ساختگی بودن» بود.
۴- پیوند «سنت» و «کارآمدی»
رسانهها اغلب اینطور القا میکنند که برای «بهروز بودن» باید از سنتها دست کشید اما سردار سلیمانی در حالی که بهشدت به ریشههای مذهبی و سنتیاش پایبند بود، در میدان عمل، از پیشرفتهترین استراتژیها استفاده میکرد. این یعنی او به نسل جوان نشان داد که میتوان «متدین و سنتی» بود اما در عین حال «بسیار کارآمد و جهانی» عمل کرد.
سلیمانی به جای اینکه در توییتر ترند شود، در قلبها ترند شد و این دقیقاً همان چیزی بود که الگوریتمهای رسانهای نمیتوانستند و نمیخواستند به جوانان نشان دهند.
* درخشش تابناک اصالت
ویژگی «اصالت» در سردار سلیمانی، با شهادت او از بین نرفت. به عبارتی این الگو باقی ماند و همچنان دنبال کالبدهای جدیدتری میگردد تا ظهور پیدا کند اما چطور ممکن است؟ آیا سلیمانی قابل تکرار است، یا این ویژگیها مختص شخص خود او بود؟ آنجایی که از مکتب فرهنگی سلیمانی صحبت میشود، اشارهها دقیقا به همین نکته است. وقتی یک بار چنین چیزی محقق شده، یعنی باز هم میتواند محقق شود، چرا که سلیمانی توسط جامعه منزوی نشد تا کنار برود، بلکه تلاش کردند با کشتنش او را کنار بزنند، در حالی که روشهای ارتباطی او با جامعه هنوز منسوخ نشده است. این قضیه یک تفاوت بنیادین میان «قهرمان رسانهای» و «قهرمان فرهنگی» را روشن میکند. قهرمانهای رسانهای با تغییر ذائقه مخاطب یا پایان کارزار تبلیغاتی منقضی میشوند اما سلیمانی با مرگ «کنار نرفت»، بلکه به تعبیری از «زمان» فراتر رفت. این تداوم منبع امید بودن، چند دلیل ساختاری و فرهنگی دارد که نشان میدهد چرا روش او منسوخشدنی نیست:
۱- تبدیل از «شخص» به «نشانه»
وقتی کسی بر اساس «عمل صادقانه» و نه «تبلیغات» محبوب میشود، مرگ او به جای پایان، تبدیل به یک نقطه عطف میشود. در فرهنگ ما، خون قهرمان اغلب قدرتمندتر از حضور فیزیکیاش عمل میکند. سلیمانی با مرگش از یک فرمانده به یک «ایده» تبدیل شد و ایده را نمیتوان با موشک یا ترور از بین برد.
۲- قدرت «روایتهای مردمی»
دلیل اینکه روشهای ارتباطی او منسوخ نمیشود این است که این روشها «تکنولوژیمحور» نبودند که با آمدن اپلیکیشنهای جدید قدیمی شوند؛ آنها «انسانمحور» بودند. مثلا شنیدن داستان برخورد او با یک سرباز در نقطه صفر مرزی. یا روایت آن پیرمرد روستایی از تواضع او. اینها «خردهروایتهایی» هستند که دهان به دهان میچرخند و یک «فرهنگ شفاهی» میسازند که بسیار مقاومتر از آرشیوهای دیجیتال است.
۳- الگوی «رهبری خدمتگزار»
مدلی که سلیمانی ارائه داد (که در ادبیات مدیریت به آن Servant Leadership میگویند)، یک نیاز همیشگی بشری است. تا زمانی که در دنیا ظلم، تبعیض و نیاز به امنیت وجود دارد، مدل «فرماندهی که خودش پیشقراول است و برای مردمش فداکاری میکند» جذاب و امیدبخش باقی خواهد ماند. این یک فرمول تاریخمصرفگذشته نیست، بلکه یک نیاز فطری است.
۴- پیوند با مفاهیم ابدی (ایثار و شهادت)
سردار سلیمانی آگاهانه زندگیاش را به مفاهیمی گره زد که در فرهنگ منطقه ما «قدسی» تلقی میشوند. وقتی کسی مرگ را به عنوان «آرزو» میپذیرد (شهادت)، عملاً ابزار «ترس» را از دست دشمن میگیرد. این نگاه، برای مردمی که تحت فشار هستند، بزرگترین منبع قدرت و امید است چون به آنها یاد میدهد که حتی در بنبست هم راهی هست. وقتی یک بار این اتفاق افتاده، یعنی مسیر باز شده است. سلیمانی نشان داد در «عصر مجاز»، میتوان «حقیقی» زیست و اثر گذاشت. او استاندارد جدیدی برای تعریف مردمی بودن ایجاد کرد که حالا هر کسی در آن جایگاه قرار بگیرد، با آن متر و معیار سنجیده میشود. البته سردار سلیمانی خود تحت الگویی قرار میگرفت که لااقل در این منطقه پیش از او ساخته شده بود و این یک نکته کلیدی برای فهم ریشههای او است. سلیمانی یک پدیده بیریشه یا اتفاقی نبود؛ او ثمره و امتداد یک توالی تاریخی و فرهنگی در منطقه بود. او در واقع نسخه بهروز شده و میدانی الگوهایی بود که دههها (و حتی قرنها) در حافظه جمعی این جغرافیا ساخته شده بود.
میتوان گفت او تحت تأثیر و برآمده از چند الگوی پیشینی بود:
۱- الگوی «انسان انقلاب»
سلیمانی مستقیماً برآمده از مکتبی بود که سال ۱۳۵۷ در ایران شکل گرفت؛ الگویی که شخصیتهایی مثل چمران، باقری و همت آن را تبیین کردند. این الگو، ترکیبی از «تخصص نظامی» با «عرفان و معنویت» بود. سلیمانی این الگو را که در محدوده مرزهای ایران (جنگ تحمیلی) شکل گرفته بود، گرفت و آن را در ابعاد فراملی و منطقهای بازتولید کرد.
۲- الگوی «مقاومت بومی»
پیش از شهید سلیمانی، هستههای مقاومت در لبنان و فلسطین (شخصیتهایی مثل امام موسی صدر یا سیدعباس موسوی) الگوی «ایستادگی با تکیه بر مردم» را ساخته بودند. سلیمانی به این الگوی موجود، «عمق استراتژیک» و «انسجام تشکیلاتی» بخشید. او آنچه را که به صورت پراکنده وجود داشت، به یک شبکه متصل تبدیل کرد.
۳- الگوهای کهن پهلوانی و عیاری
در فرهنگ فلات ایران و حتی میان اعراب، مفهوم «فتی» (جوانمرد) ریشهای 1000 ساله دارد؛ کسی که قدرت دارد اما آن را در خدمت ضعیفان میگیرد. سلیمانی دقیقاً در قالب این کهنالگو (Archetype) نشست. او نسخه مدرن همان عیارانی بود که شبانه به محرومان سر میزدند و روزها در برابر حاکمان جور میایستادند.
۴- الگوی «وحدت اسلامی» (سید جمال تا امام خمینی)
شهید سلیمانی مجری رویاهایی بود که اندیشمندان مصلح منطقه قرنها دربارهاش حرف میزدند. سلیمانی به جای «حرف زدن» درباره وحدت شیعه و سنی، در اتاق عملیاتی نشست که در آن فرمانده سنی، رزمنده مسیحی و مستشار شیعه در کنار هم بودند. او این «الگوی نظری» را به «مدل رفتاری» تبدیل کرد.
در واقع سلیمانی، «برند» جدیدی نبود، بلکه «تضمین» جدیدی برای آن الگوهای قدیمی بود. او ثابت کرد که آن آرمانهای قدیمی هنوز هم در دنیای مدرن کار میکنند و میتوانند پیروزی بیافرینند. اینکه او خودش را «سرباز» مینامید، دقیقاً اشاره به همین موضوع داشت که خود را جزئی از یک جریان بزرگتر و قدیمیتر میبیند، نه شروعکننده یک بدعت جدید.
میلاد جلیلزاده