پروژهی «تفکیک» در لباسِ «تحلیلِ تابآوری»

دکتر مهراب صادقنیا ضمن گفتگویی درباره «مفهوم تابآوری اجتماعی و نسبت آن با تعالیم دینی» در پسِ ویترینِ «جامعهشناسیِ تابآوری»، به پیشبرد یک دستورکار سیاسی مشخص پرداخت و آن دستورکار «مشروعیتزدایی از پیوند دین و قدرت از طریقِ بازتعریفِ کارکرد دین» است؛ در این یادداشت مولفههای این دستورکار را برجسته نموده و نقد میکنیم؛
انگیزهی اصلیِ پاسخدهنده، خلعِ سلاحِ حاکمیت از «سرمایهی دینی» است. وقتی او ادعا میکند که «نهاد دین برای ایفای نقش باید از اقتدار نهادی برخوردار باشد نه قدرت سیاسی»، در واقع میخواهد دین را از «دولت» جدا کند به این بهانه که آن را برای «جامعه» حفظ کند؛ این نگاه، نوعی فرار به جلو است. روشنفکری دینی پیشتر دین در ساختار حاکمیت را متهم به ناکارآمدی میکند و سپس سعی دارد با ایجاد یک «دوقطبیِ کاذب» بین «دینِ حکومتی» و «دینِ مردمنهاد»، دین سیاسی را ناکارآمد و غیراصیل معرفی نماید. این یک تلاشِ تاکتیکی برای «نجاتِ دین سکولار» از طریق قربانی کردنِ «دین سیاسی، جامع و اصیل» است.
انتخابِ مفاهیمی مثل «اخوت»، «امید الهیاتی» و «خیر عمومی» توسط صادقنیا، صرفاً یک تحلیل علمی نیست، بلکه پاکسازیِ دین از مفاهیمی است که برای «حکمرانی» لازماند (مثل فقهِ سیاسی، حدود، سیاستگذاریِ کلان)؛ وی دین را به یک «تراپیست اجتماعی» تقلیل میدهد.او میخواهد دین را از ساحتِ قانونگذاری و سیاست به ساحتِ آرامشبخشی و انسجامسازی تبعید کند این نه یک تحلیلِ دروندینی، بلکه اجرای پروژهی سکولاریزاسیون از درونِ سنت است؛ جایی که دینِ «سیاسی» به بهانهی «تابآوری»، به دینِ «اخلاقی/فردی» تقلیل مییابد.
ادعای اینکه «نهاد دین دچار ناکارآمدی است» و باید به «اقتدار شخصی» بازگردد، یک حمله مستقیم به ساختارِ نهادینهی روحانیت [بخوانید ولایت فقیه] در جمهوری اسلامی است؛ صادقنیا نهاد دینِ مستقر را با ادعای «تبعیض» و «وابستگی به قدرت»، متهم میکند تا راه را برای آلترناتیوی باز کند که خودش آن را نمایندگی میکند یعنی «روحانیتِ غیرحکومتی». این تحلیل، بیش از آنکه جامعهشناختی باشد، یک بیانیهی سیاسی برای تجدیدِ ساختارِ قدرت در بین روحانیون غیرانقلابی است. او میخواهد نهادِ دین را از «پایگاهِ سیاسیِ حاکمیت» به «پایگاهِ مدنیِ منتقدان» تغییر موقعیت دهد.
صادقنیا از تابآوری به عنوان ابزاری استفاده میکند که به حاکمیت بگوید: «شما با دینتان جامعه را ضعیف کردید»؛ اظهارات صادقنیا یک «اسب تروآ» است. با استفاده از ادبیات آکادمیک، پیامی رادیکال میفرستد: «دینِ حاکمیت، دشمنِ تابآوریِ جامعه است»! او عملاً استدلال میکند که تا زمانی که دین در قدرت است، جامعه تابآور نخواهد شد. این نتیجهگیری، به معنایِ ضرورتِ «جداییِ نهادیِ دین و سیاست» است، نه برای اینکه جامعه با اسلام ناب رشد کند، بلکه برای اینکه جامعه را به سمت اسلام سکولار و منفعل سوق دهد.
نهایتا باید گفت این گفتگو یک «تحلیلِ بیطرف» نیست؛ یک عملِ سیاسیِ پنهان است.
روشنفکر دینی در اینجا در موقعیتِ «تکنسینِ گذار» قرار گرفته است؛ او با استفاده از برخی نقصهای ساختاری موجود در بخشهایی از حکمرانی وابسته به جریان لیبرال، نسخه میپیچد که برای بقای جامعه، باید «دین از سیاست جدا شود».
صادقنیا مدعی مطالبهگریِ خوانشی از دین به عنوان «سرمایهی معنوی» برای جامعه است، اما آن را از «سیاستگذاری» منع میکند و این یعنی «تقلیلگرایی دین». میتوان دیدگاه این طیف از حوزویان روشنفکر را در راستای تفکیک دین از سیاست و تلاشی برای رونق بخشی به «دین فردی، سکولار» دانست اگرچه در ظاهر با زبانِ علمی بیان شده است.