کدام ایران؛ ایرانِ امام رضا(علیهالسلام) یا ایرانِ رضاخان؟

ادبیات رهبر معظم انقلاب حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای (حفظهالله) در تأکید بر هویت ایرانی «خلیج فارس» و دفاع جانانه از این هویت، یادآور توصیه پرمعنای رهبر شهید بود که «ای ایران بخوان».
اما پرسش بنیادین این است که: کدام ایران و با کدام هویّت؟ ایرانِ امامرضا(ع) یا ایرانِ رضاخانی؟ دو تصویری که دو هویتِ متفاوت و حتی متضاد را نمایندگی میکنند.
عالمان بزرگ دین، در رأس آنان حضرت امام (ره) و «رهبر شهید»، بارها بر هویت ایرانی تأکید کرده و ضرورت پاسداری از زبان فارسی و فرهنگ ایرانی را گوشزد کردهاند. در این تصویر از تمدن ایران، تمامی مؤلفههای فرهنگ ایران محترماند، اما شاید بتوان مؤلفۀ محوری این هویت را، «هویت شیعیِ ایران» با نماد اصلی آن، یعنی حرم امام رضا (علیهالسلام) دانست، ایرانِ امام رضا(ع). در این رویکرد، حماسه ملی ایران، با فردوسی طوسی و با طلیعه «خاک پی حیدر» آغاز میشود.[1] در بعد سلبی نیز، این هویت در غیریت سازی و دشمنشناسی خویش، رقیب یا دشمن تاریخی خویش را تمدن رومی یافته است و در طول دوهزار و چند صد سال گذشته که امپراطوری بزرگ ایران شکل گرفته، دشمن اصلی این تمدن، روم بوده است. این رقابتها و جنگها در دوران معاصر شدیدتر شده و ذهنیت مشترک ایرانیان، مملو از خیانت و جنایت انگلیس و آمریکا به عنوان نمایندگان تمدن غرب است.
در برابر این هویت دینی_تاریخی ایران، «ایرانِ رضاخانی» قرار دارد؛ دالِّ مرکزیِ این هویت، «باستانگرایی افراطی» است که هم از جنبه اثباتی و هم از جنبه سلبی، تفاوتی آشکار با هویت اصیل ایرانیان دارد. در بعد اثباتی، محوریت این تمدن بر نژاد آریایی و قوم فارس و آثار باستانی ایران قرار میگیرد. در نتیجه میراث دیگر اقوام مختلف ایران و به ویژه میراث کلیدی باستانی ایرانِ عرب در عراق و جنوب خلیج فارس و یمن بیاهمیت قلمداد میشود. علاوه بر این که میراث هزار و چهارصد ساله بعد از ساسانیان، کلا فراموش میشود. بخش اعظم فرهنگ و تمدن موجود ایران، غیرایرانی قلمداد شده و فرد دچار بحران هویت میشود. فاجعهبارتر این که نه تنها این میراث رها میشود، بلکه وارد بخش سلبی شده و میراث دشمن تلقی میشود. از این رو به اسم ملیگرایی جریان روشنفکر به بخش اعظم میراث تمدنی ایران حملهور میشود. قوم ترک، عرب و کرد، عملا غیر ایرانی تصویر شده و رسما کشور دچار بحران هویتی و در آستانه فروپاشی قومی قرار میگیرد. فارغ از این ایجاد درگیری قومی در کشور، نوک پیکان این تهاجم، به سوی فرهنگ شیعه و به ویژه «فرهنگ عاشورایی» به عنوان فرهنگ جهادی در کشور قرار داده میشود و غریب این که این هویت جدید، نه تنها تضادی با روم و غرب ندارد، بلکه گرایش شدیدی به این تمدن داشته و در اعماق وجود خویش با این تمدن همراه و هماهنگ است. تا جایی که پدر(رضاخان) انگلیسی است و پسر(محمدرضا) آمریکایی و نواده(رضا ربع پهلوی) اسرائیلی! تئوریپردازان نیز هرکدام خودشان یا فرزندانشان، با افتخار تبعۀ یکی از کشورهای غربی هستند.
هویت رضاخانی، هویت جدیدی است که عمر آن به زحمت به صد و اندی سال میرسد. پایهگذاران این هویت جدید، شرقشناسانی چون کنت دو گوبینو[2] بودند. دو گوبینو با نگارش «تاریخ ایرانیان» هویتی نو برای ایران ترسیم کرد؛ هویتی که بهواسطهی روشنفکرانی مانند آخوندزاده، طالبوف، ملکمخان و سیدحسن تقیزاده و … گسترش یافت. از نگاه دو گبینو محوریت اصلی ایرانی بودن، «نژاد اصیل آریایی» دانسته شد. وی مدعی شد که «آریایی» برترین نژاد بشر بوده و عامل اصلی پیشرفت تمدنهای هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان بوده است.(رضا بيگدلو، باستانگرایی در ایران معاصر، ص136) در ادامۀ چنین تحلیل نژادی از پیشرفت تمدنها بود که دو گبینو علت عقبماندگی امروز ایرانیان را، ناشی از دست رفتن خلوص نژادی و اختلاط با نژادهای عرب و مغول معرفی کرد. بر اساس این نظریه، راه و برنامه اصلی توسعه و پیشرفت ایران، «پاکسازی فرهنگ ایرانی از عناصر عربی و مغولی» و «بازگشت به فرهنگ اصیل آریایی» عنوان شد. بنابراین علت عقب ماندگی ایران، اسلامِ اعراب و فرهنگ و زبان ترکی قلمداد گردید.
در این نظریه، هویت ایران، هویتی دوهزار و پانصدساله ولی مبهم بود. مشکله اصلی، حواله به تاریخی نامعلوم و بلکه تحریفشده بود؛ زیرا در آثار و کتب تاریخ ایران چندان مشخص نبود که تفکر و دین و آیین و سبک زندگی هخامنشیان چه بوده است. تمدنی منقرض شده که جز آثاری فسیلشده و باستانی، از آن چیزی نمانده بود. ماجرا به اینجا ختم نشد! مستشرقان یکباره، مدعی پیدا شدن همزاد این تمدن منقرض شده در اروپا شدند. نژاد آریایی خالص و دستنخورده، در آلمان و اروپا پیدا شد و به ناگاه، سر و کله فرهنگ اصیل آریایی از آن سامان، پیدا شد. با این کشفِ ایدئولوژیک، دیگر نیازی به پیشینهشناسیِ سبک زندگی ایرانیان پیشرفته باستان، نبود؛ بلکه دیگر الگوی ایران باستان، کاملا در دسترس بود و ایران برای پیشرفت، باید به دوران طلایی نژاد آریایی، یعنی فرهنگ آلمانی و فرنگی، رجوع میکرد. بدین ترتیب، ایرانِ اصیل در اروپا بود، نه در کشور ایران![3]
ادبیاتی بسیار شبیه به ادبیات شیخ محمد عبده در بارۀ اسلام. وی مدعی بود که «به غرب رفتم اسلام دیدم، مسلمان ندیدم و به شرق آمدم مسلمان دیدم، اسلام ندیدم». او مسلمانان امروز کشورهای مسلمان را مسلمان شناسنامهای دانست که بویی از اسلام نبردهاند و برعکس، هر چند اروپاییها خود را مسلمان نمیدانند، ولی مسلمان واقعی همانها هستند و اسلام واقعی در اروپاست. (پیشوائی، نقد و بررسی الگوهای حکومت اسلامی منهای ولایت فقیه، ص68).
روشنفکرانی چون تقیزاده هم در سفر به آلمان و فرانسه، عملاً به این گزاره ملتزم شدند، هر چند آن را به زبان نیاوردند: «به آلمان و فرنگ رفتم ایرانی دیدم، فارس ندیدم؛ به ایران آمدم فارس دیدم ایرانی ندیدم». در این چارچوب است که میرزا آقاخان کرمانی با صراحت، زبان فارسی را مشابه زبان فرانسوی توصیف میکرد و پوشش اروپاییان را با لباس مجسمههای تختجمشید یکی معرفی کرد.( توکلی طرقی، تجدد بومی و باز اندیشی تاریخ، ص 49-51) بر اساس چنین هویتی، «ایرانی» تعریف شد که ایرانی واقعی آن، فرنگیها بودند و ایرانی اگر میخواست ایرانی باشد، باید فرنگی میشد.(پیشوائی، همان، ص16) همین امر بود که ایرانپرستان، از فرنگی شدن هیچ ابائی نداشتند و آن را منافی ایرانی بودن نمیدیدند. شعار مشهور «ایرانیها اگر میخواهند پیشرفت کنند، باید از نوک پا تا فرق سر فرنگی شوند» در این حال و هوا محور باستانگرایان شد و تقیزاده در روزنامۀ کاوه، که یکی از مروجان اصلی باستانگرایی بود، چنین نوشت:«ايران بايد ظاهراً و باطناً، و جسماً و روحاً، فرنگى مآب شود و بس»!! (حسین مکی، تاریخ بیستساله ایران، ص119) متأسفانه، هنوز بقایای این ایده در ذهنیت بسیاری از مردم عوام ایرانی وجود داشته و علاقه عجیبی به آلمانیها دارند.
دیروز هویت «ایران رضاخانی» ایرانپرستانی تربیت کرد که با عضویت در لژهای ماسونی برادران جانفدای لردهای انگلیسی شدند و استقلال کشور را فروختند و در برابر تهاجم آن، کوچکترین مقاومتی نکردند. (پارسانیا، حدیثپیمانه) و امروز نیز این جماعت دستبوس ترامپ و نتانیاهو شدهاند، که با شعار نابودی تمدن ایران و تجزیه کشور، در حال کشتار دختران میناب و زنان و فرزندان ایران است؛ در حالی که بر اساس نگاه هویت ایرانی – اسلامی، احساسات ملی و دینی همسو شده و همچون دو موتور قدرتمند، ایران را بهسوی پیشرفت و تمدن سوق میدهند. بر اساس این نگاه است که «ایران شیعه خانۀ موسی بن جعفر» و « قرارگاه حسین بن علی(ع)» و «جمهوری اسلامی حرم» شده است و «رستم تهمتن و شیر پیلافکن» با سربند یازهرا، جانفدای ایران است.
حجتالاسلام والمسلمین سیدمحمدهادی پیشوائی
پژوهشگر فقه سیاسی و تاریخ معاصر
[1] . در شاهنامه، فردوسی در ابیات اولیه بر هویت مسلمان و شیعی خویش تأکید کرده و میگوید:
بر این زادم و هم بر این بگذرم چنان دان که خاکِ پیِ حیدرم
[2] . کنت دوگبینو (متولد1816م) در سال 1271ق /1855 م به عنوان سفير فرانسه در تهران منصوب شد. در سال 1875 به پاريس برگشت و در سال 1862 با سمت وزير مختاري دوباره به ايران آمد. وي کتاب «تاريخ ايرانيان» را در سال 1286 1869م . در دو جلد نگاشت و در عهد ناصرالدين شاه به وسيله نظم الدوله ترجمه شد.
[3] . اصولا کارکرد اصلی شرقشناسی با محوریت یهود نیز همین است. شناخت و بعد تغییر فرهنگ کشورهای مخالف. یهودیها، مسیحیت ضد یهود را تغییر دادند و فرقه مسیحیان صهیونیست(اونجلیست) تشکیل دادند؛ مسیحیان جانفدای یهود. شیعۀ ضد یهود را تحریف کرده و «بهائیت» یا «شیعۀ صهیونیست» را تأسیس کردند. ایران ضد روم و ضدیهود را در همین چارچوب، به ایران «رومپرست» و «صهیونپرست» تبدیل کردند.