بیعت با امام حسین(ع)، توافق با یزید!

چرا بیعتکنندگان با امام حسین(ع) در برابر آن حضرت ایستادند؟
یکی از پرسشهای تلخ و جدی در فهم واقعه عاشورا این است که چگونه شهری که هزاران نامه برای امام حسین(ع) فرستاد و او را به کوفه دعوت کرد، اندکی بعد یا خاموش ماند، یا کنار کشید، یا حتی در سپاه دشمن قرار گرفت؟ این مسئله فقط یک تناقض تاریخی ساده نیست؛ بلکه نشاندهنده شکاف عمیق میان «خواست اولیه»، «توان ایستادگی» و «هزینه وفاداری» در جامعهای بحرانزده است.
کوفیان در آغاز، دستکم بخشی از آنان، از حکومت اموی ناراضی بودند. پس از مرگ معاویه و روی کار آمدن یزید، فضای سیاسی برای اعتراض بازتر به نظر میرسید. امام حسین(ع) نیز از نظر دینی، اخلاقی و سیاسی برای بسیاری از شیعیان و حتی مخالفان اموی، شخصیتی ممتاز بود. از همین رو، نامهها به امام تنها تعارف یا احساسات لحظهای نبود؛ پشت آن نوعی نارضایتی واقعی از وضع موجود و امید به تغییر قرار داشت. اما مسئله این بود که این نارضایتی هنوز به «اراده جمعی پایدار» تبدیل نشده بود.
نخستین عامل در تغییر رفتار کوفیان، ترس از قدرت عریان حکومت بود. عبیدالله بن زیاد وقتی وارد کوفه شد، به سرعت فضای شهر را امنیتی کرد. او با تهدید، تطمیع، جاسوسی، دستگیری و ایجاد رعب، شبکه اجتماعی حامیان امام را از هم پاشید. بسیاری از مردم کوفه در سطح احساس و تمایل، با امام حسین(ع) بودند؛ اما وقتی حمایت از امام به معنای زندان، مصادره اموال، قتل، محرومیت قبیلهای و تهدید خانواده شد، عقب نشستند. آنان در نامهنوشتن شجاع بودند، اما در پرداخت هزینه وفاداری ناتوان ماندند.
عامل دوم، ساختار قبیلهای جامعه کوفه بود. کوفه شهری نبود که در آن افراد مستقل از رئیس قبیله تصمیم بگیرند. بسیاری از مردم تابع اشراف، بزرگان قبایل و صاحبان نفوذ بودند. ابن زیاد همین نقطه را هدف گرفت. او رؤسای قبایل را تهدید یا تطمیع کرد و از آنان خواست مردم خود را از اطراف مسلم بن عقیل و سپس از حمایت امام حسین(ع) دور کنند. در جامعهای که امنیت، معیشت و جایگاه اجتماعی افراد به قبیله وابسته بود، ایستادن برخلاف تصمیم رئیس قبیله کار آسانی نبود. به همین دلیل، با تغییر موضع اشراف کوفه، تودهها نیز متزلزل شدند.
عامل سوم، تفاوت میان علاقه دینی و تعهد سیاسی بود. بخشی از مردم کوفه امام حسین(ع) را دوست داشتند، فضیلت او را میشناختند و از خاندان پیامبر(ص) دفاع لفظی میکردند؛ اما این محبت به مرحله اطاعت، فداکاری و کنش سیاسی نرسیده بود. در عاشورا روشن شد که محبت بدون بصیرت و شجاعت، در لحظه خطر کافی نیست. آنان امام را میخواستند، اما نه به بهای جان و مال و موقعیت خود. این همان جایی است که میان «دوست داشتن حق» و «ایستادن پای حق» فاصلهای دردناک آشکار میشود.
عامل چهارم، محاسبهگری و دنیاطلبی خواص کوفه بود. همه کسانی که در برابر امام ایستادند الزاماً از آغاز دشمن اعتقادی او نبودند. برخی میدانستند امام بر حق است، اما آینده سیاسی را به سود بنیامیه میدیدند. برای آنان، پیوستن به امام پرهزینه و بیآینده مینمود؛ در مقابل، همراهی با یزید میتوانست امنیت، مقام، مال یا دستکم زنده ماندن به همراه داشته باشد. شخصیتهایی مانند عمر بن سعد نمونه روشن این بحراناند؛ شناخت حق وجود دارد، اما دنیا، جاهطلبی و ترس، اراده عمل به حق را از انسان میگیرد.
عامل پنجم، ضعف سازماندهی جریان حامی امام در کوفه بود. حضور مسلم بن عقیل در کوفه ابتدا با استقبال گسترده روبهرو شد، اما این استقبال عمق تشکیلاتی و پایداری لازم را نداشت. به محض آنکه حکومت فشار آورد، حلقههای ارتباطی گسسته شد. مردم پراکنده شدند، رهبران محلی تغییر موضع دادند، و مسلم تنها ماند. این نشان میدهد که جنبش کوفه بیش از آنکه بر سازمان سیاسی مقاوم استوار باشد، بر هیجان، امید و نارضایتی عمومی تکیه داشت.
عامل ششم، جنگ روانی و ادراکی حکومت اموی بود. ابن زیاد فقط با شمشیر حکومت نکرد؛ با شایعه، تهدید و تصویرسازی نیز عمل کرد. او مردم را از سپاه شام ترساند، از مجازات حکومت بیم داد، و چنین القا کرد که پیروزی امام حسین(ع) ناممکن است. وقتی جامعهای باور کند که مقاومت بینتیجه است، حتی اگر حق را بشناسد، ممکن است به سکوت یا همراهی با باطل تن دهد. در کوفه، ترس از آیندهای نامعلوم، بسیاری را از حمایت امام بازداشت.
البته باید میان گروههای مختلف کوفه تفاوت گذاشت. همه نویسندگان نامهها الزاماً در کربلا مقابل امام نایستادند. برخی فریب خوردند، برخی زندانی شدند، برخی دیر رسیدند، برخی پنهان شدند، برخی از ترس سکوت کردند و برخی واقعاً در سپاه ابن زیاد قرار گرفتند. بنابراین نباید کل جامعه کوفه را یکدست دانست. اما مسئله اصلی این است که مجموع نیروهای اجتماعی کوفه، در لحظه تعیینکننده، نتوانستند از دعوت خود دفاع کنند.
از منظر تحلیلی، فاجعه کوفه نتیجه جمع شدن چند بحران بود: بحران ایمان عملی، بحران کنش تشکیلاتی جبهه حق، بحران شجاعت، بحران تشخیص موقعیت، و بحران غلبه دنیا بر حقیقت. کوفیان حق را در سطحی میشناختند، اما نظام قدرت اموی توانست با ترکیبی از ترس، تطمیع و فشار قبیلهای، آنان را از حق جدا کند. آنان در مرحله «نامه» همراه امام بودند، اما در مرحله «هزینه» از او فاصله گرفتند.
به همین دلیل، عاشورا فقط روایت دشمنی آشکار با امام حسین(ع) نیست؛ روایت سستی دوستان، لغزش خواص و ناپایداری جامعهای است که حق را میخواهد اما برای آن آماده پرداخت هزینه نیست. نویسندگان نامهها لزوماً از ابتدا یزیدی نبودند؛ اما بسیاری از آنان در لحظه خطر، چنان رفتار کردند که نتیجهاش به سود یزید تمام شد. این همان نقطه عبرتآموز تاریخ است: گاهی فاصله میان دعوت از حق و ایستادن در برابر حق، فقط یک ترس، یک منفعت، یک سکوت یا یک محاسبه دنیایی است.
در نهایت، پرسش اصلی این نیست که چرا کوفیان نامه نوشتند؛ زیرا نارضایتی آنان واقعی بود. پرسش اصلی این است که چرا نتوانستند پای نامههای خود بایستند. پاسخ را باید در ضعف اراده جمعی، ترس از قدرت، نفوذ اشراف، دنیاطلبی خواص و ناپختگی سیاسی جامعه کوفه جستوجو کرد. از این رو، عاشورا پیش از آنکه فقط حادثهای نظامی باشد، آینهای اخلاقی و اجتماعی است؛ آینهای که نشان میدهد حق اگر پشتیبانانی بیثبات داشته باشد، ممکن است در میدان تنها بماند، حتی اگر پیش از آن هزاران نامه به سویش فرستاده شده باشد.
صــلــحــاء