تحلیل ناقص، راهکار پرهزینه!

محمدرضا یوسفی، استاد اقتصاد دانشگاه مفید، در دیدار جمعی از روحانیون نواندیش با رئیسجمهور، ضمن تقدیر از عملکرد دولت در دوران جنگ، به موضوعاتی چون شفافیت، بازسازی اعتماد عمومی، تقویت رسانه دولت، بازخوانی اعتراضات دیماه و ضرورت توجه به مطالبات مردم پرداخت؛ [لینک]
اظهارات یوسفی در جایگاه یک «استدلال سیاسی» از چندین ضعف منطقی رنج میبرد که آنها را از یک اظهارنظر تحلیلی به یک اظهارنظرِ «تجویزیِ غیرمستند» تقلیل میدهد:
۱. مغالطه «توسل به اکثریت» :
یوسفی مدعی است که یک اقلیت «بلندگو به دست» وجود دارد و اکثریتِ مردم و روحانیت، حامی رویکرد دولت هستند.
این یک ادعای تکراری، توهینآمیز و اثباتنشده است. او هیچ داده آماری یا شواهد عینی برای اثبات اینکه «اکثریت» با کدام رویکرد همراه است ارائه نمیدهد. استفاده از این دوگانه یک تکنیک خطابی است نه یک تحلیل علمی.
۲. سادهسازی بیش از حد :
این حوزوی نواندیش در علت «اغتشاشات دیماه»، را به «خشم انباشته، فقر و ناامیدی» تقلیل میدهد.
اگرچه این عوامل ممکن است بسترِ نارضایتی باشند، اما نادیده گرفتنِ نقش سازماندهیهای بیرونی [که حتی خود یوسفی به آن اشاره میکند اما بلافاصله به حاشیه میراند] نشاندهنده یک تحلیل تکبعدی است. تحلیلِ معلول بدون دیدنِ تمامِ متغیرها (نفوذ، جنگ شناختی و…)، ناقص و در نتیجه راهکارهای پیشنهادیاش (مانند عفو زندانیان) چه بسا خطای راهبردی باشد.
۳. تناقض در بحث «شفافیت» :
او میگوید «پرونده محرمانگی را در معضلات عمومی باید بست» و «ترس از سوءاستفاده بیگانه درست نیست چون آنها اطلاعات دارند».
این استدلال بسیار سست است. اینکه «بیگانه اطلاعات دارد» لزوماً به این معنا نیست که «دادنِ اطلاعاتِ بیشتر و رسمی» به او فاقد هزینه است. شفافیت در حکومتداری بدون لحاظ «امنیتِ اطلاعاتی» بهویژه در شرایط تقابل خارجی خطر اساسی دارد.
۴. مغالطه «عقلانیتِ مهاجم» :
استدلالهای سازشمحور معمولاً فرض میکنند که «مهاجم» یا «طرف فشار آورنده» یک موجود عقلانی است که با «امتیاز گرفتن» ارضاشده و از تهاجم دست برمیدارد.
حال آنکه در دنیای واقع، مهاجم اغلب به دنبال «تغییر ساختار» یا «تضعیفِ قدرت» است. دادنِ امتیاز در این شرایط، نه به معنای «صلح»، بلکه به معنای «اعلامِ ضعف» است. مهاجم با دیدنِ چراغ سبز (عقبنشینی)، انگیزه بیشتری برای فشار بیشتر پیدا میکند، چون میبیند استراتژی فشار، پاسخ داده است.
۵. «هدفهای متحرک» :
یوسفی پیشنهاد میدهد برای رسیدن به «رفاه و صلح»، باید در حوزههایی مثل حجاب یا تعامل با نهادها بازنگری کرد.
در منطقِ سازش، هیچگاه لیستی از درخواستهای مهاجم، نهایی نیست. امروز مشکل «هستهای» است، فردا «حقوق بشر» و روز بعد «توان موشکی». امتیازدهی در یک حوزه، باعث میشود مهاجم آن حوزه را «پیروزیِ در دسترس» ببیند و بلافاصله بر روی حوزه بعدی متمرکز شود. این «مارپیچِ امتیازدهی» انتهایی ندارد.
۶. نادیده گرفتنِ ماهیتِ تهاجم:
این استدلال که «بیایید به مردم برسیم تا دشمن نتواند سوءاستفاده کند»، از این اصل غافل است که دشمن برای تهاجم، «بهانه» نمیسازد، بلکه «فرصت» میسازد.
اگر ضعفهای داخلیِ ما هم کاملاً برطرف شود، دشمنِ تهاجمی (که در حال تقابل ایدئولوژیک یا ژئوپلیتیک است) بهجای «اصلاحاتِ ما» بر روی «تغییرِ معادلاتِ قدرت» تمرکز میکند. سازش با مهاجم در میانه میدانِ نبرد، به معنای «خلع سلاحِ یکطرفه» است.
اظهارات یوسفی دچار «خوشخیالیِ راهبردی» است. وی گمان میکند با تغییر در «رویکردِ داخلی»، میتوان «رفتارِ خارجی» را تغییر داد. در حالی که در تحلیل واقعگرایانه، تهاجمِ طرفِ مقابل معلولِ نقاط ضعفِ داخلیِ صرف نیست که با اصلاحات داخلی برطرف شود، بلکه معلولِ تضادِ منافعِ کلان است. سازش در میانه تهاجم، به جای پایان دادن به خصومت، معمولاً به «تشویقِ مهاجم» منجر میشود.
صــلــحــاء